تبليغاتX
آهنگ زندگی

آهنگ زندگی

تولدی دیگر

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم     لطف آنچه تو بنمایی حکم آنچه تو فرمایی

 

درودی دوباره

همیشه یکی از تنفر انگیز ترین وبلاگها برایم وبلاگهایی بود که خدا حافظی می کردند

وبلاگهایی که می نوشتند نمی خوام بنویسم

و دیدید که بارها پست هایی فرستادم که من محکم ایستاده ام.

من یک وبلاگ نویسم.وبلاگ برای من واژه مقدسی است.وبلاگ خاستگاه اندیشه های من بود هر آنچه بودم و می خواستم باشم و هست

گاهی پیش می آید که آدم حس می کنه که باید رنگ اتاقش رو عوض کنه و یا حتی اتاقش رو عوض کنه تا بتونه راحتر یه زندگی جدید رو شروع کنه.همین حس رو یه مدت من داشتم و حالا تصمیم گرفتم که پس از 3 سال آهنگ زندگی را ترک کنم وبه نقطه پرگار برم تا اونجا، توی اتاق تازه ام براتون بنویسم و این متن نقطه عطف و وصل دو وبلاگ من هست. من در نقطه پرگار درانتظار شما هستم.من همان آرشم با همان عقاید اما با طرحی نو

بیا تا گل برافشانیم ومی در ساغر اندازیم           فلک را سخت بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

من با شما خواهم ماند تا انتها امیدوارم که شما هم از این به بعد با من باشید.

از همه دوستانم که لطف کرده بودند و من رو لینک کرده بودند خواهشمندم لینک جدید من رو قرار بدهند.با سپاس بی پایان

www.arashariya.blogfa.com

نقطه پرگار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:58  توسط آرش 

برای ناصر

ناصر رفتگریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم

تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیافتم

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکفتن

آخرین خدانگهدار

من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی

صدتا سد و می شکستم اگه تو بهانه بودی

گریه کردم

گریه کردم...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

عزیزان وفوتبالیست های فیر پلی استقلال از 6 تا 600 جلسه محروم شدند اما بالاخره امروز بردند.

صدام هم بعد از این همه جولان دادن رفت ور دست باباش و اعدامش باعث اختلاف شدید میان برخی سنی ها وشیعیان تند رو شده است

محمود جون در خوزستان!!! عجیبه همون حرفای که تو شمال گفته بود اونجا هم گفت.نمی دونم گنج پیدا کرده. زیر صد میلیارد خرج نمی کنه.خاکبرسر مردم بی چاره بکنن

عید گذشته وآینده هم مبارککککککککککککک

می دونین ضایع شدن یعنی چی الان براتون می گم.یعتی اینکه کلاس آخر وقت پنجشنبه رو بپیچونید به امید اینکه می خواین بیاین خونه بعد از اتوبوس جا بمونید با تاکسی خوتون رو به اون برسونید .با بد بختی سوار شید و بعدش برف بیاد جاده بسته بشه و پس از 8 ساعت اتوبوس شما را در همان محل اولیه پیاده کند بعد به صورت آویزون برید خونه وببینید که دوستاتون هم همه مثل خودتون ضایع شدن اما چون زودتر از شما رسیدن مسخرتون می کنن.حالا ادامه داستان :فرداش سوار همون اتوبوس می شید جاده بسته است از جاده فیروزکوه میرین.راه یک ساعت دور میشه و پس از 15 ساعت می رسین خونه وقص علی هذا...

یه چیز دیگه

Happy new year 2007

یه آقایی خواب دیده که خدا بهش گفته امسال جمگ جهانی سوم اتفاق میافته نه نه نه نه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2:4  توسط آرش  | 

امضا خدا

امروز صبح وقتي از خواب برخاستي تو را تماشا کردم و اميد داشتم که با من حرف خواهي زد، فقط در چند کلمه و يا از من به خاطر چيزهاي خوبي که ديروزدر زندگي تو اتفاق افتاد تشکر خواهي کرد.اما تو سرگرم پوشيدن لباس بودي.


هنگامي که مي خواستي از خانه بيرون بروي، مي دانستم که مي تواني چند دقيقه اي توقف کرده و به من سلام کني، اما تو خيلي سرگرم بودي.


فکر مي کردم که مي خواهي با من سخن بگويي، اما تو به سوي تلفن دويدي و با يکي از دوستانت تماس گرفتي تا از چيزهاي بي اهميت بگويي.
من با صبر و شکيبايي، در تمام مدت روز تو را نگاه مي کردم و تو آنقدر مشغول بودي که به من چيزي نگفتي.


موقع خوردن ناهار متوجه شدي که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمي با من حرف مي زنند،اما تو چنين کاري نکردي.

 

باز هم زمان باقي است و اميدوارم که تو سرانجام با من حرف بزني. به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که کارهاي زيادي براي انجام دادن داري.


هنگام خوابيدن گمان کردم که خيلي خسته اي.بعد از گفتن شب بخير به خانواده سريعا به سوي رختخواب رفتي و خوابيدي. مهم نيست
، شايد نمي دانستي من هميشه آنجا با تو هستم. من ، بيش از آنکه تو بداني، صبر پيشه کردم ، من حتي مي خواستم به تو بياموزم که چگونه با ديگران صبور و شکيبا باشي.


من ، به تو عشق مي ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزني.

 

چقدر مکالمه يک طرفه و يکجانبه سخت است!!!!
بسيار خوب، تو يکبار ديگر از خواب برخاستي و من نيز يکبار ديگر فقط براي عشق به تو منتظر خواهم ماند. به اين اميد که امروز مقداري از وقتت را به من اختصاص دهي
  

 

 

 روز خوبي داشته باشي .
"
دوست تو، خدا "

پي نوشت:

آفرين و دورد بر قهرمانانمان.ما در دوحه ششم شديم بدون حضور زنانمان در اين مسابقات.

گفته اند كه حضور پر شوررررر مردم در انتخابات جمعه بار ديگر پوزه استكبار را به خاك ماليد.سر خر ببخشيد اكبر هم دوباره خيلي خيلي كاره شد.رئيس خبرگان ن ن ن .

مثل اينكه برخي ايرانپرستان جلوي سفارت جمهوري جعلي آذربايجان جمع شده بودند وتن اين الهام جون(علي اف) رو كلي لرزوندن.

يك روز بارون يه روز آفتاب.صبح كاپشن.ظهر تي شرت.خدا مردم اين چه هواييه

 


 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 9:2  توسط آرش  | 

آخرین تلفن

تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت : بيست و پنج سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

محمود جون هم به دیار ما اومد.مازندران رو عرض می کنم اما چون چارشنبه نیامد وامتحان میانترم طراحی الگوریتم ما پیچ نخورد ما هم پنجشنبه سخنرانی او را پیچاندیم وامتحان ساختمانهای گسسته دادیم که بسیار عالی بود(الکی).بخشی از بیانات دکترررررررررررراحمدی نژاد:ما تا آخر پیگیر حقوق هسته ای شما ملت سربلند ایران خواهیم ماند....برای اشتغال جوانان بابل ۷۷۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان بودجه(از کجا؟؟؟)اختصاص داده خواهد شد.                                                                                         آقا نگین چجوری شندیدم محل سخنرانیش نزدیک دانشگاه ماست.                                         قهرمانان ملی پوش ما یکی پس دیگری دارند جوانمردی می کنند وبرای نشکستن دل رقبا می بازند.تازگی ها دل قطری ها برای این قهرمانان مهم شده است.

خدا عمر به این رضا زاده وکرمی بده که دو تا طلا اوردن.بانوان محترم هم که مدالهاشون رو ... 

دیروز محمود جون توی امیر کبیر خیلی کری می خوند ما نفهمیدیم از روی اسکلیش بود یا چیز دیگه                                                                                                                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:16  توسط آرش  | 

تلاش پروانه

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد .

شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد .

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد .

و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم

به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پي نوشت:
اونقدر جو گير شدم كه به كل يادم رفت 23 آبان روز تولد وبلاگنويسي من هست.اما حالا با وجود اينكه دير شده به خودم تبريك مي گم.
خدا لعنت كنه اين فيفا رو الهي ذليل شي فيفا كه اين رئيس سازمان تربيت بدني ما اينقدر اذيت مي كني.فوتبال محروم مي كني.مي كشمتتتتتت
ما نفهميديدم كه حزب الله ودولت لبنان پشت در پشت همند يا رو در روي هم.اين رو هم نفهميديدم كه مردم لبنان پشتيبان حزب الله هستند يا دولت.يك به من كمك كنه
يه جك جديد:انرژي هسته اي حق مسلم ما بود شد است گرديد.
اين گوگل كثافت رو من از همين امروز تحريم مي كنم.شما چطور.نگينت براي چي براي همون قضيه تبريز اينا ديگه.................

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 12:47  توسط آرش  | 

توی کلاس چشم تو

توی کلاسِ چشم تو زنگا همه ریاضیه
همیشــــه التماسِ من با چشم تو موازیِ
 
توی کلاس چشم تو زنگا یه وقت جغرافیِ
مادریارومی خوایم چی کار؟چشمای نازت کافیه
 
توی کلاس چشم تو همیشه زنگ اوّله
آخه یه عمر که آدم تواین کلاس معطّله
 
توی کلاسِ چشــم توهمه همیشــه حاضرن
هیچ روزی غایب نداریم نه اینکه حاضرا بِرن
 
توی کلاس چشم تو گاهی می شه زنگ زبان
دوسِت دارم یاد نمی دن،بلد بودیم ماپیش ازاین
 
توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ فیزیکه
آهن ربایی؟که دلم اِنقد به چشمات نزدیکه؟
 
توی کلاس چشم تویه وقتا زنگ شیمیه
دیوونه های عشق تو،یکی دوتانیست تیمیه
 
توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ ورزشه
همش می شه دورتوگشت،آخ که چقد باارزشه
 
توی کلاس چشم تو یه زنگه اسمش احتمال
شاید تو این زنگ برسیم به ارزوهای محال
 
توی کلاس چشم تو یه زنگی هست به نام جبر
از چشم تو نازکردن و از دلِ من همیشه صبر
 
توی کلاس چشــم تو اجازه دادن آســونه
چون کسی بیرون نمی ره هرکی بره پشیمونه
 
توی کلاس چشم تویه وقتا هست زنگ متون
خیلی توکم غصه داری،دل توبیشترمی شه خون
 
توی کلاس چشم تونگاها روی نیمکته
موندنِ تودست تواِ....تومی گی هرچی قسمته
 
توی کلاس چشم توپرمداد قرمزه
دفتر مشقمون پراز،جمله بی توهرگز
 
توی کلاس چشم تو میز پُر یادگاریه
بیشترمیزامون پراز جمله دوسم نداریه
 
توی کلاس چشم تو تعطیله نمره انضباط
بیس میگیرن ازآسمون،عاشقای بی احتیاط
 
توی کلاس چشم تونوشته رو تخته سیا
ما همه چشم براهتیم،زیبا تو رو خدا بیا
 
توی کلاس چشم تو بازه همیشه پنجره
توزنگ تفریحم کسی،دلش نمی خوادکه بره
 
توی کلاس چشم تونمی خوره زنگ خونه
هرکی دلش بخوادمی ره هرکی بخوادم می مونه
 
توی کلاس چشم تویه زنگ زیس شناسیه
همش نگاهت می کنم،این آخه چه کلاسیه
 
توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ دستوره
رفتنو صرفش می کنم دلم با اینکه مجبوره
 
توی کلاس چشم تودلا همیشه عاشقه
منشنیدم فردا کلاس تو دشتای شقایقه
 
توی کلاس چشم توهرپرسشی قدغنه
باچشم تو جواب تک تک سوالا روشنه
 
توی کلاس چشم تو دیوونگی یه رنگیه
انقد که محوتومی شم نمی دونم چه زنگیه
 
توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ هنره
فایده نداره واسه تو،هرچی میگم بی اثره
 
توی کلاس چشم تواز کلّ دنیا  اومدن
بیدارشدم،چه خوابی بودانگاربازم زنگوزدن
 
------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
هیچکی به این وبلاگ ما سر نمی زنه اما من دیونه تر از اونم که اینجا رو ببندم چون خودم هی بهش سر می زنم.
بی ربط ترین مطلبی که در طول تاریخ وبلاگنویسیم نوشتم همین متنه.
دیگه دو سه روز پیش برای اولین بار با بچه ها رفتیم دریا فاز داد خفن.
می دونم متن قبلی پر غلطه اما ...
لطفا برام دعا کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:58  توسط آرش  | 

می ترسم

هر روز صبح که دانشگاه میرم قبل از دانشگاه یه روزنامه فروشیه که من تیترهاش رو مرور می کنم. هر روز تیتر ها منو مشکوک تر می کنه.یا تیتر های روزنامه باختر امروز در مردادماه 1332 می افتم تنم به لرزه می افته...
آمریکا اهدافی بالاتر از برنامه هسته ای ایران دارد
رئیس جمهور اعلام کرد ما تا آخر ایستاده ایم
روسیه و چین چراغ سبز نشان دادند
بنزین سهمیه بندی خواهد شد
خطر تحریم در کمین دانشجویان بورسیه
و....
این تیتر ها واین واکنش ها مرا به ترس می اندازد که در این اوضاع قاراش میش چه سرنوشتی برای ایران عزیز من در پیش است.چه کسی اینبار پاسخ نسل سوخته ملیونی را خوهد داد.چه کسی کودکان بی سرپناه سرزمین مرا سکه ای خواهد داد تا نانی بخورند.آنانی که شکمهاشان از دماغشان جلوتر است به کجا خواهند رفت...
باز بوی باورم خاکستری است
صفحه های دفترم خاکستری است
باز هم بحث عقیل ومرتضی است
آهن نقتیته مولا کجاست
در صفوف ایستاده8 بر نماز
ابن ملجمها فراوانند باز
سربه لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
برای همه استقلالیها طلب آمرزش دارم.تیم فقط تربیت یزدددددددددددددددد
آقای سام ایرانی در قسمت نظرات مطلب پیش چیزهایی نوشته اند که بر گرفته از تفکرات پان ترکیستی ایشان است با این وجود باید عرض کنم که ما در ایران چیزی به نام فاترس نداریم و این قوم به اصفهانی وشیرازی ویزدی و... تقسیم شده ودلیل گرایش دولت فخیمه برای کشش سایر اقوام به این سو گسستگی این گروه می باشد.نکته دوم اینکه فراموش نکنید تمامی کشورها یک زبان رسمی دارند البته زبانهای دیگر را هم حمایت می کنند وترکی هم جزئی از فرهنگ ایران است
دیگه اینکه مال فقط دو هفته حال می ده نه بیشتر اونم با آب معدنی
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 10:18  توسط آرش  | 

یه روز از همین روزا

یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم

توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم

تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی

عشق ومرهم می کنم روی دلها میذارم

تو وجود آدما حس آشنایی هست

مث حس من وتو اسمش و ما میذارم

عزم آدما بلند

روح آدما وسیع

توی شعرم واسشون کوه دریا میذارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:50  توسط آرش  | 

خشت که به آسیاب ببری خاک نصیبت میشه!!!

اين داستان زني است كه برايتان نقل مي كنم:

 

پسر زن به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا ميكرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: ((كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد(( .

 

اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟

 

يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابر اين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.

 

آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت:

 

مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت (( اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري((

 

وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت:

 

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند

و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند.

----------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

حالا حوصله ندارم یعنی وقت هم ندارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 9:58  توسط آرش  | 

کلا پی نوشت

دوستان سلام.بنده هم اکنون در بابل تشریف دارم.اینجا اینترنت ساعتی خدا تومان می باشد اما شما دوستان بیش از اینها ارزش دارید.بابل شهر متوسطیه.جای تفریحی زیاد نداره اما خوب هواش قابل تحمله.n تومان باید بدی بری لب دریا.در واقع بابلسر می برنت بقیش رو باید پیاده بری.یکی دو تا دوست خوب پیدا کردم وفهمیدم که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.اما رمضان وگشنگی هم همزمان با ورود ما به اینجا تشریف آورد.یک غذای جدید.مقداری برنج را در اختیار یک گاگول(شکل من)قرار دهید سپس آش برنج به همراه تن ماهی را تحویل بگیرید.این خواهر ما انوشه هم از فضا برگشت خدا خیرش بدهجون انصار حزب الله اعلام کرده بود تا مدتی که ایشان آن بالا هستند نگاه کردن به آسمان حرام است.میگن بن لادن هم مرده اما ازآنجایی که ما ده روز است در این شهر از تمامی امکانات تکنولوژی روز محروم مانده ایم واین اینترنت هم دقایقی پیش به دست ما رسید راست ودروغش رو نمی دونم.شما اگر می دانید به ما بگویید وخانواده ای را از نگرانی در آورید.این دوستان ما هم که به ما سری نمی زنند.تا بعد برمیگردم حتما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 20:20  توسط آرش  |